صبح روز بعد با احساس ندامت شدیدی از خواب بیدار شدم و درحالیکه کاملا از اتفاقات شب قبل عصبی و نگران بودم موبایلم را سایلنت کردم و درون کشوی کمدم انداختم و با گیجی محض راهی پادگان شدم ،در تمام مدت روز به تصمیم و اقدام ابلهانه شب قبل فکر میکردم و گاها آن را توجیه می کردم و از زاویه های مختلفی بدان نگاه می کردم، مثلا چند لحظه ایی حس می کردم که تحت تاثیر طبیعی نبودن وضع عمومی ام و خصوصا نیاز مبرمی که به ســ ـکــ ـس داشتم به چنین حرکتی دست زدم و گاها خودم را راضی می کردم که چنین وضعی خواسته من است اما چند دقیقه پشیمان می شدم و با خودم می گفتم که این من نیستم!
...
...
پس از بازگشت به منزل یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و حتی همانجا لباس هایم را در آوردم تا از موبایل دورتر باشم! اما این پا فشاری برای ندیدن و چک نکردن موبایل دوامی نداشت و پس از خوردن ناهار تسلیم شدم و موبایلم را چک کردم و متاسفانه و بدختانه همان چیزی که انتظارش را داشتم درست از آب در آمده بود و سیامک چند بار تماس گرفته بود و اس ام اس فرستاده بود که مضمون همگی آنها درخواست دوستی و صحبت کردن بود
بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با خودم برای سیامک اس ام اسی فرستادم و در آن برای او توضیح دادم که من از صبح منزل نبودم و تمایلی برای دوستی با او ندارم! و کار دیشب من یک شوخی بچگانه بوده است اما هنوز یک دقیقه از دادن اس ام اس نگذشته بود که سیامک با من تماس گرفت و با هم چند دقیقه ایی صحبت کردیم
سیامک کاملا متین و آرام صحبت میکرد و مشخص بود که برای طرف مقابلش احترام قائل است ، پس از کمی کپ زدن و پرسش متوجه شدم که او نیز یک هــ ـومــ ـوی سی و دو ساله است که در شهر ما به صورت موقت و به عنوان یک مهندس ناظر کار میکند و هنگامیکه عبارات من را مبنی بر پذیرفتن هیچ قیدی و شرطی در روم دیده است از روی کنجکاوی و علاقه به من پی ام داده است! اما این یک طرف ماجرا بود و چونکه در تمام مکالمه با سیامک طوری رفتار کرده بودم که انگار تمام خواسته های دیشب که در روم ها گفته بودم یک شوخی بی مزه است! اما ازطرفی مطمئن بودم که سیامک برای حتی چند درصد هم که شده این احتمال را می دهد و از روی کنجکاوی دوست دارد تا من را ببیند برای همین اصلا اصراری برای مخفی کردن خودم نکردم و در پایان مکالمه ما و هنگامیکه سیامک از من درخواست یک ملاقات دوستانه برای عصر همان روز را داد ، به راحتی پذیرفتم و به او تذکر دادم تا خیالی به جز یک دوستی معمولی نداشته باشد
...
بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با خودم برای سیامک اس ام اسی فرستادم و در آن برای او توضیح دادم که من از صبح منزل نبودم و تمایلی برای دوستی با او ندارم! و کار دیشب من یک شوخی بچگانه بوده است اما هنوز یک دقیقه از دادن اس ام اس نگذشته بود که سیامک با من تماس گرفت و با هم چند دقیقه ایی صحبت کردیم
سیامک کاملا متین و آرام صحبت میکرد و مشخص بود که برای طرف مقابلش احترام قائل است ، پس از کمی کپ زدن و پرسش متوجه شدم که او نیز یک هــ ـومــ ـوی سی و دو ساله است که در شهر ما به صورت موقت و به عنوان یک مهندس ناظر کار میکند و هنگامیکه عبارات من را مبنی بر پذیرفتن هیچ قیدی و شرطی در روم دیده است از روی کنجکاوی و علاقه به من پی ام داده است! اما این یک طرف ماجرا بود و چونکه در تمام مکالمه با سیامک طوری رفتار کرده بودم که انگار تمام خواسته های دیشب که در روم ها گفته بودم یک شوخی بی مزه است! اما ازطرفی مطمئن بودم که سیامک برای حتی چند درصد هم که شده این احتمال را می دهد و از روی کنجکاوی دوست دارد تا من را ببیند برای همین اصلا اصراری برای مخفی کردن خودم نکردم و در پایان مکالمه ما و هنگامیکه سیامک از من درخواست یک ملاقات دوستانه برای عصر همان روز را داد ، به راحتی پذیرفتم و به او تذکر دادم تا خیالی به جز یک دوستی معمولی نداشته باشد
...
ساعت درست شش و پانزده دقیقه عصر را نشان می داد و من همچنان در اول خیابانی که با سیامک قرار گذاشته بودم منتظر بودم، کم کم به این نتیجه رسیدم که احتمالا او من را از دور دیده و به دلیل اینکه با او اختلاف سنی زیادی دارم و او نیز هویت خودش را فاش کرده است برای دیدن من منصرف شده، برای همین راه افتادم و هنوز به ایستگاه تاکسی نرسیده بودم که سیامک با من تماس گرفت و در حالیکه به آرامی حرف میزد گفت: شرمنده واسم مهمون اومد از همکارام هستن! اگه میتونی و دوست داری میتونی بیایی خونه من و اگه هم مشکلی هست یه روز دیگه قرار بذاریم! کمی با خودم فکر کردم، تصمیم پر ریسکی بود زیرا من کوچکترین شناختی از سیامک نداشتم و ممکن بود رفتن به منزل او هر مشکلی را به دنبال داشته باشد! اما به خودم گفتم که برای اینکه به تفکرات سیامک پاسخ منفی بدهم ، بهترین کار این است تا با شجاعت تمام برای ملاقات با او به منزل بروم! برای همین آدرس را گرفتم و به طرف منزل سیامک راه افتادم
...
...
درست به درب منزلی رسیدم که آدرسش را گرفته بودم ، طبق نشانه ها یک زانتیای نقره ایی درب منزل پارک شده بود، نفس عمیقی کشیدم و با ترس زنگ زدم! صدای آرام و مردانه ایی پاسخ داد: بفرمایید و من در جواب گفتم: بهبدم! و دوباره همان صدا من را به بالا دعوت کرد
پله ها را چند تا یکی بالا رفتم که ناگهان در روبه روی من باز شد ، یک مرد حدودا سی و چند ساله با موهای مشکی لخت و قد بلند در حالیکه یک سویشرت ورزشی و یک شلوار کتان پوشیده بود به استقبال من آمد! سلام و احوال پرسی کردم و مشغول باز کردن بند کفش هایم شدم! درست در همین موقع موبایلم از جیبم در آمد و از روی پله سر خورد! همان مرد که در واقع خود سیامک بود از پشت سر من رد شد و موبایل را که باطری آن و دربش جدا شده بود را برای من آورد و سپس هر دو با هم به داخل منزل رفتیم
خانه بسیار ساده اما در عین حال با حداقل وسایل لوکس و شیکی چیده شده بود پس از رد شدن از یک اتاق ال به درون پذیرایی رسیدیم که سه مرد میانسال در آن نشسته بودند و با تعجب به من نگاه می کردند! کاملا می توانستم از نگاه پرسشگر آنها ، کنجکاوی و حقارت دیدشان نسبت به خودم را لمس کنم، اما اهمیتی ندادم و به سیامک نگاه کردم! او که متوجه نگاه های معنی دار دوستانش شده بود در کمال خونسردی این طور من را معرفی کرد : بهبد از اقوام دور ما و کسیکه قراره در کارهای مالی کامپیوتری به من کمک کنه!
آنقدر از نگاه های سرد و بد آن چند نفر احساس نفرت کردم که حتی برای دست دادن با آنها جلو نرفتم و سیامک که این موضوع را به خوبی متوجه شده بود از دوستانش عذر خواهی کرد و رو به من گفت: بهبد جان کامپیوتر رو بردم توی اون اتاق چون نور بیشتره خودت که جاش رو بلدی!
با ترس به سمتی که با دست اشاره کرده بود رفتم و درب اتاق را باز کردم و داخل رفتم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ، یک تخت بزرگ دونفره بود که مجاور آن یک میز کامپیوتر با یک سیستم یکپارچه مشکی روی آن قرار داشت که میتوانستم به راحتی از آن متوجه شوم که جدید خریداری شده است،آرام روی لبه تخت نشستم و با خودم فکر میکردم و امید میدادم که هیچ اتفاقی نمی افتد !
پس از چند دقیقه سیامک با یک لیوان بزرگ شربت به اتاقی که من در آن بودم وارد شد و در را بست و گفت : ببخشید نمیتونستم بگم تازه همدیگه رو دیدیم و اونها رو برای نگاهای بدشون ببخش! فعلا با این کامیپوتر یه گشتی توی نت بزن و شربتت رو بخور تا اینها برن
...
پله ها را چند تا یکی بالا رفتم که ناگهان در روبه روی من باز شد ، یک مرد حدودا سی و چند ساله با موهای مشکی لخت و قد بلند در حالیکه یک سویشرت ورزشی و یک شلوار کتان پوشیده بود به استقبال من آمد! سلام و احوال پرسی کردم و مشغول باز کردن بند کفش هایم شدم! درست در همین موقع موبایلم از جیبم در آمد و از روی پله سر خورد! همان مرد که در واقع خود سیامک بود از پشت سر من رد شد و موبایل را که باطری آن و دربش جدا شده بود را برای من آورد و سپس هر دو با هم به داخل منزل رفتیم
خانه بسیار ساده اما در عین حال با حداقل وسایل لوکس و شیکی چیده شده بود پس از رد شدن از یک اتاق ال به درون پذیرایی رسیدیم که سه مرد میانسال در آن نشسته بودند و با تعجب به من نگاه می کردند! کاملا می توانستم از نگاه پرسشگر آنها ، کنجکاوی و حقارت دیدشان نسبت به خودم را لمس کنم، اما اهمیتی ندادم و به سیامک نگاه کردم! او که متوجه نگاه های معنی دار دوستانش شده بود در کمال خونسردی این طور من را معرفی کرد : بهبد از اقوام دور ما و کسیکه قراره در کارهای مالی کامپیوتری به من کمک کنه!
آنقدر از نگاه های سرد و بد آن چند نفر احساس نفرت کردم که حتی برای دست دادن با آنها جلو نرفتم و سیامک که این موضوع را به خوبی متوجه شده بود از دوستانش عذر خواهی کرد و رو به من گفت: بهبد جان کامپیوتر رو بردم توی اون اتاق چون نور بیشتره خودت که جاش رو بلدی!
با ترس به سمتی که با دست اشاره کرده بود رفتم و درب اتاق را باز کردم و داخل رفتم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ، یک تخت بزرگ دونفره بود که مجاور آن یک میز کامپیوتر با یک سیستم یکپارچه مشکی روی آن قرار داشت که میتوانستم به راحتی از آن متوجه شوم که جدید خریداری شده است،آرام روی لبه تخت نشستم و با خودم فکر میکردم و امید میدادم که هیچ اتفاقی نمی افتد !
پس از چند دقیقه سیامک با یک لیوان بزرگ شربت به اتاقی که من در آن بودم وارد شد و در را بست و گفت : ببخشید نمیتونستم بگم تازه همدیگه رو دیدیم و اونها رو برای نگاهای بدشون ببخش! فعلا با این کامیپوتر یه گشتی توی نت بزن و شربتت رو بخور تا اینها برن
...
بعد از حدود چهل دقیقه دوستان سیامک رفتند و کم کم یک ترس بزرگ بر من غلبه کرد! کوله ام را برداشتم و وسایلم را درون آن گذاشتم و حالت دفاعی به خودم گرفتم تا اگر خطری من را تهدید کرد با تمام وجودم فرار کنم! سیامک دوباره به داخل اتاق آمد و این بار در را کاملا بست و وقتیکه متوجه شد من از بسته شدن در احساس ترس کردم آن را باز کرد و به کنار من آمد و کوله ام را از دستم گرفت و گفت: چرا این قدر میترسی من که باهات کاری ندارم ! بشین میخوام باهات حرف بزنم و سپس خودش صندلی کامپیوتر را آورد و درست روبه روی من که روی تخت نشسته بودم ، قرار گرفت و به چشمان من نگاه کرد و گفت : شروع کن
با خونسردی پاسخ دادم ، هیچی آقا سیامک از دیدنتون خوشحال شدم، من دیشب اون پیام ها رو الکی توی روم دادم و همین جوری نوشتم! سیامک بلافاصه با زیرکی خاصی پرسید ، خب از اینها بگذریم یعنی تو گــ ـی هستی یا نه ؟ به سئوال سیامک پاسخ ندادم و سرم را پایین انداختم و سیامک دوباره گفت : پس حدسم درست بود ! هستی ولی میترسی !؟ این بار هم جواب ندادم و کوله ام را از روی تخت برداشتم و از سرجایم بلند شدم ، یک لحظه فرصت را مناسب دیدم زیرا سیامک به صورت برعکس روی صندلی نشسته بود و زمان خوبی برای فرار داشتم برای همین به سرعت از در اتاق خارج شدم اما درست در ابتدای در ورودی سیامک از پشت تی شرت من را گرفت و من را به طرف داخل منزل هل داد ، سپس در حالیکه دستش را روی شانه های من گذاشته بود گفت : بهت گفتم باهات کاری ندارم چرا فرار کردی ؟ این بار هم پاسخی برای دادن نداشتم و فقط به چشمان قهوه اش خیره شده بودم
ادامه دارد با خونسردی پاسخ دادم ، هیچی آقا سیامک از دیدنتون خوشحال شدم، من دیشب اون پیام ها رو الکی توی روم دادم و همین جوری نوشتم! سیامک بلافاصه با زیرکی خاصی پرسید ، خب از اینها بگذریم یعنی تو گــ ـی هستی یا نه ؟ به سئوال سیامک پاسخ ندادم و سرم را پایین انداختم و سیامک دوباره گفت : پس حدسم درست بود ! هستی ولی میترسی !؟ این بار هم جواب ندادم و کوله ام را از روی تخت برداشتم و از سرجایم بلند شدم ، یک لحظه فرصت را مناسب دیدم زیرا سیامک به صورت برعکس روی صندلی نشسته بود و زمان خوبی برای فرار داشتم برای همین به سرعت از در اتاق خارج شدم اما درست در ابتدای در ورودی سیامک از پشت تی شرت من را گرفت و من را به طرف داخل منزل هل داد ، سپس در حالیکه دستش را روی شانه های من گذاشته بود گفت : بهت گفتم باهات کاری ندارم چرا فرار کردی ؟ این بار هم پاسخی برای دادن نداشتم و فقط به چشمان قهوه اش خیره شده بودم
...