20

20
روز نسبتا سختی را در پادگان سپری کرده بودم و سر درد کسل کننده ایی داشتم، برای همین تصمیم گرفتم تا پس از رسیدن به منزل بلافاصله دوش بگیرم و سپس ناهار بخورم و در نهایت استراحت کنم تا شاید کمی بهتر شوم.
پس از سلام کردن به مادر، یک راست به سمت به اتاقم رفتم و همانجا لباس هایم را درآوردم و طبق عادت همیشگی، تنها با یک شـ ــورت راهی حمام شدم! اما از شانس بدم، پدر از خواب عصرانه بیدار شده بود و درست روبه روی من ظاهر شد!
به رسم ادب اما با سردی و بی میلی سلام کردم! اما او با خنده جواب داد و سپس یک لحظه با تعجب گفت: یک لحظه واستا! جا خوردم و ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم و خیلی عادی ایستادم و گفتم : بله؟
پدر لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت: بازم موهات رو باد برده؟
جوابی ندادم و لبخندی زدم و به سمت حمام راه افتادم
...
زیر دوش حمام به گفته های پدرم فکر میکردم! به رفتار تمسخر آمیزی که با من دارد! البته با همه اینها خیلی خوب درکش میکردم و از خواسته هایش خبر داشتم که چه قدر دوست دارد تا پسرش نمونه کامل یک مرد باشد! اما حیف که تمامی اینها را باید یک آرزوی محال بداند!
کمی آب را گرم و سرد کردم و برای اینکه بیخیال تفکرات سیالم باشم، شروع به خواندن یکی از شهرهای مارتیک کردم و در حال و هوای خودم بودم که ناگهان مادرم در زد و گفت: خونه رو گذاشتی روی سرت! گوشیت داره زنگ میزنه ! نگی نگفتی ها!
بلافاصله در حمام را باز کردم و از مادر خواستم تا پیش شماره ایی که با من تماس گرفته بود را بخواند، و پس از شنیدن آن از او خواستم تا گوشی را برای من بیاورد! سپس شیر آب را بستم و گوشه حمام نشستم و به تلفن پاسخ دادم به آرامی سلام کردم!
سیامک پاسخ داد : سلام کوچولوم
انگار مدتها منتظر تماس سیامک بودم، و حتی از شنیدن واژه کوچولوم احساس بدی نکردم و این اولین باری بود که به سیامک اجازه دادم تا اینطور من را خطاب کند! به او پاسخ دادم : مرسی من خوبم تو خوبی ؟
سیامک با مهربانی پاسخ داد: آره ولی چرا صدات از ته چاه میاد ؟ کجایی؟
از هوشیاری سیامک لذت بردم و با خنده پاسخ دادم: یه جایی که هیچی لباس تنم نیست! یعنی دقیقا توی حموم!
سیامک بلافاصله با خنده پاسخ داد : پس جای من خالی ! نه ؟
سپس کمی جدی تر شدم و پرسیدم : سیامک اون شب خیلی اذیتت کردم! نه !؟
سیامک پاسخ داد: نه عزیزم! اتفاقا میخوام در همین مورد ببینمت! برای همین اگه کاری نداری عصر بیام سراغت؟ برای دیدن سیامک تردید داشتم، چون در حالی که از توجه او نسبت به خودم لذت میبردم ، اما از حالتی که چند شب پیش داشتم و دردسرهای که برای سیامک درست کرده بودم خجالت میکشیدم! برای همین پس از کمی من و من کردن از سیامک خواستم که تا یک ساعت دیگر به او اطلاع بدهم
...
تلفن را در حمام سرد گذاشتم و برای یک لحظه حوله را دور خودم پیچیدم! اما به این نتیجه رسیدم که برای بیرون رفتن از حمام زود است!دوباره به حمام گرم باز گشتم و آب گرم را تنظیم کردم و سپس دوش را باز کردم و در حالیکه زانوهایم را بغل کرده بودم کف حمام نشستم و به ذرات آب که به روی بدن شیو شده ام میریخت تمرکز کردم! احساس دلشوره عجیبی در من به وجود آمده بود، در عین حال قطرات آب با ضربه های دلهره آورشان من را حسابی هــ ـات کرده بودند! از طرفی نوعی حس ششم این توهم را در من تداعی میکرد که حتما امروز اتفاق مهمی خواهد افتاد!
زانوهایم را محکم تر بغل کردم و همانجا سرم را روی آنها گذاشتم و به صدای آب گوش میدادم و از برخورد ذرات آب لذت میبردم که دوباره صدای مادرم را شنیدم که این بار با نگرانی بیشتری من را صدا میزد! با عصبانیت شیر آب را بستم و به حمام سرد رفتم و حوله را دور خودم پیچیدم و یک راست بدون توجه به مادرم به اتاقم رفتم! مادر پشت سرم آمد و من نیز یک لحظه برگشتم و با عصبانیت به او گفتم : خواهش میکنم دست از سرم بردار

...
به اتاقم رفتم، در را روی هم گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم! هنوز بدنم خیس بود و به ذرات و قطرات آب که روی پوستم سر میخورد نگاه میکردم و برای یک لحظه آرزوی کردم که ای کاش دوباره بتوانم سر خوردن دستی و یا تنی را روی پوستم و با تمام وجودم حس میکردم! چشم هایم را بستم و دوباره در افکارم غرق شدم
این بار با صدای در به خودم آمدم! دوباره مادر بود که بلافاصله بعد از در زدن به داخل اتاق پرید!
فقط فرصت کردم پتو را روی خودم بکشم ، و او نیز که متوجه شده بود سر زده وارد اتاق شده است کمی عقب تر رفت و گفت : ببخشید نمیدونستم هیچی تنت نیست!
ناگهان متوجه شدم که تحریک شدم و همانطوری که خودم را جمع و جور میکردم ، داد زدم : آخه کی میخوایید یاد بگیرید اینجا طویله نیست ! در بزنید بیایید تو !
مادرم به آرامی جواب داد : داد نزن عزیزم بابات میشنوه! باشه همین الان میرم بیرون!
مادر از اتاق بیرون رفت و من هم بلافاصله پشت سر آن به طرف در رفتم و آن را بستم و سپس لباس هایم را پوشیدم و دم در نشستم تا بند کفش هایم را ببندم! ناگهان پدر را دیدم که روی صندلی مقابل من نشسته بود و با تعجب به من نگاه میکرد که چه طور او را ندیدم!
با دیدن من لبخندی زد و گفت: بهت حق میدم که ناراحت بشی مادرت سر زده بیاد تو اتاقت اما تو هم یک کم مراعات کن مادرته ازت هم بزرگتره ! حالا کجا میری با این تیپ و قیافه ؟
به رسم ادب پاسخ دادم : با دوستم بیرون میرم! و هنوز صبحتم تمام نشده بود که موبایلم زنگ خورد! سیامک بود ، و من نیز عمدا جلوی پدرم به او جواب دادم و گفتم: سلام ، همین الان میام! یه دقیقه صبر کن!
پدر نیز که مطمئن شده بود با دوستم بیرون می روم ، چیزی به جز جمله همیشگی اش نگفت: سعی کن زود برگردی خونه!
...
در حیاط را باز کردم ، سیامک با زانتیایش دقیقا پشت در ایستاده بود ، با عصبانیت در را باز کردم و گفتم : بهت گفتم بیایی دنبالم اما نه دیگه در اتاقم ! توی این محل تا دلت بخواد فوضول داریم ، این جوری نمیگن تو کی هستی با این سر و وضع ؟
سیامک خندید و گفت: سلام بداخلاق! تعجب کردم امروز پشت تلفن خوش اخلاق بودی! بهت حق میدم کار من درست نبود ! حالا ممکنه خواهش کنم شما رانندگی کنی !؟
با تعجب پرسیدم : من؟ چه دلیلی داره من با ماشین تو رانندگی کنم ؟
سیامک خندید و گفت : همین جوری ! من دوست دارم تو برونی ! چون از روندنت خوشم میاد!
یک لحظه با خودم فکرکردم که سیامک چه هدفی از رانندگی کردن من دارد ، اما هر چه بیشتر فکر کردم به نتیجه ایی نرسیدم! سپس این طور بهانه کردم که چون در کوچه ما هستیم من دوست ندارم با ماشینی به جز ماشین پدرم رانندگی کنم! و سیامک هم ظاهرا قبول کرد ، اما پس از گذر از چند کوچه ماشین را کنار زد و ایستاد و پیاده شد و به طرف در شاگرد آمد و گفت : آقا بهبد اگه ازت خواهش کنم رانندگی میکنی ؟
سیامک قلق من را خوب یاد گرفته بود و من هم از توجه کردن او لذت میبردم برای همین به پیشنهادش عمل کردم و جایم را برای راندن ماشین سیامک با او عوض کردم !
زانتیا به مراتب از پژو که پدرم آن را داشت قوی تر بود و من نیز با جثه نسبتا کوچکم برای هدایت آن مشکل داشتم اما سیامک هنوز اصرار داشت تا من رانندگی کنم! به هر ترتیبی بود به در منزل سیامک رسیدیم و من گفتم که اگر بخواهد من رانندگی کنم ترجیح میدهم پیاده بروم! زیرا به دلیل عدم تسلط بر ماشین توانایی رانندگی در ترافیک را نداشتم! و جر و بحث بین ما ادامه داشت تا اینکه نهایتا سیامک پیشنهاد داد تا به جای ماشین سواری و خیابان گردی به منزل او برویم و با هم کپی بزنیم و من نیز که حدس میزدم چنین چیزی را به وجود بیاورد ، با اطمینان به او پذیرفتم
...
به منزل سیامک رسیدیم ، کلید را از او گرفتم و پله را بالا رفتم و در منزل را باز کردم ، بوی ملایم توتون کاپیتان بلک به مشامم میرسید! دم در نشستم و مشغول باز کردن کفش هایم شدم که سیامک نیز به من رسید و کفش هایش را به راحتی در آورد و از کنار من رد شد و لبخندی زد و به طرف آشپزخانه رفت
من نیز کفش هایم را در آوردم و روی کاناپه رو به روی در ورودی نشستم و به اطرافم نگاه کردم و مشغول بررسی شدم! کاملا معلوم بود که سیامک حسابی خوش سلیقه است، زیرا با اینکه وسایل منزلش زیاد نبودند اما همگی گرانقیمت و با حداکثر قیمت و از مارک های معتبر تهیه شده بودند و این نشانی از حسن سلیقه و انتخاب او را نشان میداد!
متوجه کنترل پشت سرم شدم که مربوط به سیستم صوتی بود ، به نوعی از سیامک در مورد سی درون آن پرسیدم و به اجازه روشن شدنش را گرفتم! سی دی مربوط به یکی از آهنگ های بدون کلام معروف سیاوش قمیشی بود که برایم کلی خاطره و معنا داشت و همین باعث شد تا همانطوری که به آهنگ گوش میدادم و شعر آن را زمزمه میکردم سرم را به پشت کاناپه تکیه بدهم و تا آمدن سیامک متوجه اطرافم نشوم
...
سیامک کنارم نشست و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: بخور تا گرم نشده!
با تعجب به سینی کنارم نگاه کردم که دو آبـــجــ ـوی هلندی قرمز در آن بود! یکی از آنها را برداشتم و به طرف او گرفتم و گفتم: میشه به جای این من یه چیز دیگه بخورم !؟
سیامک با شیطنت خندید و گفت : تو هر چی میخوایی میتونی بخوری! من که اجبار نکردم چی بخوری! از ظرافت کلام سیامک خوشم آمد اما به روی خودم نیاوردم و سپس به طرف آشپزخانه رفتم و یک لیوان برداشتم و تا خواستم در آن آب بریزم ، سیامک سر رسید و گفت: آب نه! آبمیوه! سپس لیوان را از من گرفت و من نیز به طرف هال رفتم! دوباره با آهنگ سرگرم شده بودم از او پرسیدم که چه طور میتوانم این آهنگ های بدون کلام را پیدا کنم که سیامک پاسخ داد که همه آنها را روی پی سی اش در اتاق خواب دارد و سپس با پیشنهاد او برای رایت کردن و خوردن آبمیوه به اتاق خوابش رفتیم
...
ادامه دارد

پ.ن
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
دلم از این زمانه سیر می شود گاهی
...