22

با اعتماد به نفس احمقانه ایی روی شکم دراز کشیدم و دستانم را در طرفین بدنم قرار دادم و صورتم را روی تخت گذاشتم، و به سیامک گفتم: امیدوارم بتونی مودم عوض کنی! فقط مواظب باش که بدترش نکنی!
سیامک چهار زانو روی تخت نشست، سپس با زیرکی خاصی گفت: یعنی به این راحتی دراز کشیدی؟
برای یک لحظه از نحوه برخورد سیامک و به خصوص از جمله آخرش ناراحت شدم و از اینکه به سرعت تصمیم گرفته بودم تا به گفته های سیامک عمل کنم پشیمان شدم! از طرفی یک حس نیاز درونی شرایط را طوری بر من محاط کرده بود که میخواستم هر طوری که شده از شر هـ ــات بودن لعنتی رهایی پیدا کنم و شاید اگر این رهایی، به قیمت تمام شدن ســ ــکــ ــس با یک غریبه هم بود، مخالفتی نداشتم!
با همه اینها از این متنفر بودم تا خودم را ارزان بفروشم! و از این متنفرتر که سیامک فکر کند که با یک جــ ـنــ ده طرف است! زیرا به جز نحوه آشنایی من و سیامک در تمامی مکالمات و دیدارهای بعدی ما ، تصور میکردم که او برای من احترام خاصی قائل است
اما با توجه به نحوه برخورد و رفتار سیامک برای یک لحظه هم که شده بود مطمئن شدم که خودم را ارزان فروختم! سعی در توجیه داشتم و به سرعت به خودم یاد آوری کردم که علی رغم تمایل و نیاز من برای سـ ـ ـکـ ـس، من برای این کار روی تخت دراز نکشیده بودم و احتمالا برخورد آخر سیامک از روی شوخی و مزاح بوده است!

با همه اینها نتوانستم خودم را توجیه کنم و به آرامی رو به بالا برگشتم که در این حین سیامک دستانش را روی شانه های من گذاشت و گفت:چرا داری برمیگردی؟ کاملا به پشت برگشتم و با جدیت به سیامک گفتم: چون یه جوری رفتار کردی که من، اصلا ماساژ نمیخوام! سیامک با تعجب نگاهی کرد و سپس دستانش را روی شانه های من گذاشت و با یک حرکت دورانی من را به روی شکم انتقال داد!
برای یک لحظه فکر کردم که سیامک قصد دارد تا به زور من را وادار به انجام کاری کند! برای همین مقاومت کردم که او بلافاصله متوجه شد و گفت: ببین بچه تو فکر کردی من میخوام چه کار کنم!؟ فکر کردی با یه متجاوز طرفی؟ من فقط میخوام کمکت کنم ، پس خواهشا اعتماد کن!
با شنیدن این حرف کمی خیالم راحت شد و دوباره روی شکم خوابیدم و به سیامک اجازه دادم تا کارش را انجام بدهد
...
او در ماساژ دادن یک حرفه ایی به تمام معنا بود! و مانند یک فیزیوتراپیست ماهر با حرکات جالب و استثنایی اش عضلات من را آنچنان ماساژ می داد که انگار خستگی سالیان گذشته را از آنها برطرف می نمود، البته نکته جالبی که در همان ابتدای کارش متوجه شدم این بود که در انتخاب عضلات سانسور را رعایت می کرد به طوریکه از ناحیه کمر به پایین را نادیده می گرفت! و اصلا با آن مناطق کاری نداشت! اما همین حرکات و ماساژ های محدود کافی بود تا حسابی خون در عضلات من به جریان بیافتد و بدن من را گرم و گرم تر کند به طوریکه حس میکردم کم کم هــ ـات و هــ ــات تر می شوم!
متاسفانه در همان لحظات سیامک دست از کار کشید و بعد از یک مکث چند ثانیه ایی گفت: اگه میخوایی تا پاهات رو هم ماساژ بدم؟ من که حسابی تحریک شده بودم برای پاسخ مثبت به سیامک تردید داشتم برای همین پرسیدم
ماساژ دادن پاها در چه حدیه؟
سیامک که متوجه منظور من شده بود با زیرکی خاصی پاسخ داد: در حدیه که بستگی به خودت داره !؟
کمی فکر کردم ، و به خودم گفتم نهایتش چی میخواد بشه؟ تهش سـ ـکـ ـس بیشتره؟ و سپس تصمیمم را گرفتم و به سیامک گفتم: هر کاری که دوست داری و فکر میکنی ماساژت کامل میشه ؛ بکن!
...
سیامک که کاملا به خنده افتاده بود پاسخ داد : آره جون خودت!
از خنده سیامک نتیجه گرفتم که احتمالا این تصور را داشته است که من برای ســ ـکــ ـس اوکی داده ام! برای همین به سرعت واکنش نشان دادم وگفتم: ببین سیامک، تو به من گفتی بدترم نمیکنی! من الان هیچ مشکلی ندارم! پس بد برداشت نکن لطفا!
سیامک پاسخ داد: آره خیلی هم خوبی! از قیافه ات معلومه! برای همینه که من میترسم به پاهات دست بزنم!
من که حسابی لج بازی ام گل کرده بود به سیامک گفتم: ببین من گفتم هیچ مشکلی ندارم! اگه میخوایی میتونم بهت ثابت کنم و تی شرت و شلوارم رو هم در بیارم! تا بدون اونها منو ماساژ بدی!
سیامک دوباره خندید و گفت: باشه! لجبازی جالبیه که معلومه آخرش به نفع کی تموم میشه! اتفاقا اگه لباس تنت نباشه کار رو برای من راحت تر میکنی! ولی مطمئنی میخواهی این کار بکنی ؟
یک لحظه جا خوردم! اما حرفی بود که زده بودم و من هم لجبازتر از آنی بودم که منصرف شوم برای همین در همین فرصت و قبل از اینکه به سیامک پاسخ بدهم تی شرتم را در آوردم و به کناری انداختم و سپس دکمه های شلوارم را باز کردم و برای اینکه تابلو تر از این نشوم روی شکم دراز کشیدم و سپس کمی شلوارم را پایین کشیدم و به سیامک گفتم : بقیه اش رو هم تو در بیار !
سیامک جلوتر آمد و دستانش را دو طرف شلوار من قرار داد و گفت :
باشه هر کاری که میخوام میکنم !
بلافاصله به سیامک گفتم : میتونی هر کاری بکنی به جز خود کردن !
سیامک دوباره خندید و بدن من را بین پاهایش قرار داد و طوری بالای سر من قرار گرفت که یکی از زانوهایش طرف راست بدن من و دیگری طرف چپ من واقع شد، سپس بین پشت من و زانوهای خودش نشست و طوری نشست که نشیمنگاهش دقیقا بالای دنبالجه من قرار گرفت! سپس با احتیاط دستانش را روی شانه های من گذاشت!
...
با اینکه دستان سیامک اصلا سرد نبود! اما به محض تماس با بدن من موجب شد تا یک مرتبه از سر جایم بپرم به طوریکه سیامک گفت : آروم باش فقط اولش یه کم دستهای من سرده!
من که دوباره شیطنتم گل کرده بود پاسخ دادم: آره همه چیز فقط اولش سخته!
سیامک دوباره به خنده افتاد وسپس زیر لب گفت : تو رو خدا ببین چه جوری اسیر این بچه شدم! انگار داره اون میبره! و سپس شروع به ماساژ کرد! ابتدا به حرکاتی سراسری پرداخت که از بالای کتف شروع میشد و تا پاشنه آشیل پا ادامه داشت! البته در این حین نیز سیامک از بالای کمر من و باـ ـسنـ ـم میگذشت و با هر بار عبور دستانش از برآمدگی های نزدیک باسـ ـنـ ـم من را بیشتر و بیشتر تحریک میکرد! البته من نیز برای اینکه کمتر تحریک شوم و در آن حس فرو نروم از سیامک خواستم حرکتش را عوض کند اما سیامک کار را بدتر کرد و این بار به طرف پاهای من رفت! و شروع به ماسآز دادن آنها کرد!
لحظه به لحظه احساس داغی بیشتری میکردم، نفس هایم به شمارش افتاده بود! حسابی تحریک شده بودم و از طرفی حاضر بودم تا در هر پوزیشنی که سیامک میخواهد قرار بگیرم! برای همین یک لحظه طاقت نیاوردم و با یک حرکت ناگهانی از روی شکم به طرف بالا چرخیدم و صورتم رو به روی صورت سیامک قرار گرفت! سپس چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم! سیامک هم کم کم به طرف صورت من آمد و لبهایش را جلوی آورد اما روی گونه های من گذاشت و برای یک لحظه آنها را در همان وضع نگه داشت! گرمای صورت سیامک و بوی آفترشیوش من را بیشتر تحریک کرده بود به طوریکه چشمانم را بستم و منتظر رسیدن لب های سیامک به لب هایم شدم! چند ثانیه ایی که برای من چندین دقیقه بود گذشتند اما سیامک به طرف من آمد و به طور مایل روی من خم شد! اما بعد از چند لحظه از من فاصله گرفت و روی لبه تخت نشست و دستانش را لای موهایش کرد و زیر لب چیزی میگفت!
من هم که حسابی ضد حال خورده بودم به این فکر میکردم که چه مشکلی پیش آمد که سیامک از ادامه کار منصرف شده است و برای همین به پهلو و پشت به سیامک خوابیدم و منتظر ماندم تا او چیزی بگوید! بعد از چند دقیقه سکوت سیامک به طرف من برگشت و گفت: دیگه داشتی زیاده روی میکردی!
کمی فکر کردم و تصمیم گرفتم تا او را مقصر جلوه بدهم و گفتم : خب مقصر من نبودم ! خودت هم بی تقصیر نبودی! سیامک از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: خفه شو! فقط ثابت کردی که بر خلاف ادعایی که داری فقط سـ ـکـ ـس برات مهمه! باید از همون اول میشناختمت!
خواستم حرف بزنم که سیامک ادامه داد : تو به من گفتی دنبال بـ ـی افـ ـی! و بودنت توی اون روم یه اتفاق بوده! اما همین چند دقیقه پیش خودت داشتی همه چیز رو به طرف سـ ـکـ ـس میبردی!
.
..
حرف های سیامک کاملا درست بود! و این برای اولین باری بود که کسی من را به یک رابطه ســ ـکــ س محور متهم میکردم و با من چنین برخوردی را داشت! برای نتوانستم تحمل کنم و همانطور اشک هایم سرازیر شدند؛ در همین حین حرفهای سیامک را به طور مبهم میشنیدم اما کاملا متوجه شده بودم که اشتباه بزرگی را مرتکب شده بودم
راه بازگشتی نبود! خودم را خوار و ذلیل می دیدم و تصمیم گرفتم تا هر چه سریعتر آنجا را ترک کنم ، برای همین از همانطرف به پایین تخت رفتم و از روی آن بلند شدم که سیامک با ناراحتی گفت: کجا ؟ با همان حالت پاسخ دادم : دیگه نمیتونم اینجا بمونم باید برم!
سیامک از سر جایش بلند شد و به طرف من آمد و گفت : گریه کردی ؟
صورتم را از طرف سیامک به کناری برگرداندم اما سیامک این بار سئوالش را بلند تر پرسید و وقتی با جواب مثبت من روبه رو شد من را در بغلش گرفت، من هم که از گریه به هق هق افتاده بودم دوباره همه چیز را برای سیامک تعریف کردم
ادامه دارد
...
آکورد
میدونم تویی که اینجا رو میخونی و به من فحش میدی که چرا باید این لحظات خصوصی رو بنویسم!
شاکی میشی و حرف نمیزنی و فقط به چشمام نگاه میکنی! اونم نه بیشتر از چند ثانیه
باید بازم بهت بگم! من هنوزم همین بهبدم همین آشغالی که میبنی
درست به همین بی لیاقتی
همین